خرید بک لینک

مأموریت کردستان به پایان رسیده وبه یزد برگشتم.هم من وهم بچّه های دیگر روحیّه ای عجیب پیدا کرده بودیم.هنوز زمان زیادی نگذشته بود که به همّت جمعی از جوانان بسیجی ،پایگاه بسیج احمد آباد تشکیل شده بود.علاقه زیادی به جضور در جمع بسیجیان و پایگاه داشتم ولذا تقریباً در طول شبانه روز در آنجا به سر می بردم و برخورد می بالیدم که یک بسیجی هستم.

از آنجا که جزء نیروهای جبهه رفته بودم بعد از مدّت زمانی،دوباره برای اعزام به سپاه مراجعه کردم.خیلی راحت وبدون هیچ مشکلی بلافاصله مرا به یزد اعزام کردند.چند نفر دیگر نیز با من بودند که همگی با هم به مسئول اعزام نیرو برادر فتوحی مراجعه کردیم.

او گفت:«تعداد ی از نیروها که بزرگتر هستند به سوسنگرد اعزام می شوند وبرادران کوچکتر به کردستان خواهند رفت .دلم حُرّی ریخت پایین یاد اولین اعزام افتادم گه چه کشیدم تا مسئولین راضی شدند.

به برادر فتوحی مراجعه کردم گفت:«شما خیلی کوچکی اصلاً شما را اعزام نمی کنیم چه رسد به سوسنگرد وکردستان».

گفتم:«من اعزام مجدّدی هستم»قبول نکرد که نکرد؛ولی همیشه آخرین حربه را برای اینجور مواقع نگه می داشتم.التماس واگر موثر نبود کریه بااخره با گریه و التماس قبول کرد سوار اتوبوس شدیم وحرکت به طرف تهران .به تهران که رسیدیم مارا به پادگان امام حسین بردند سازماندهی شدیم تجهیزات و اسلحه را تحویلمان دادند وبه سوی کردستان حرکت کردیم ؛امّا نه به سنندج بلکه این دفعه مارا به بانه بردند در سپاه بانه قدری استراحت کردیم.بعد تز کمی رفع خستگی به دسته ها وگروهای مهتلف تقصیم شدیم من در گروه کمین افتادم وظیفه کروه این بود که از سر شب تا طلوع در یکی از محورهای کمین می کردیم ودشمنانی که احیاناً قصد ورود به شهر ویا خروج از آن را داشتند از بین می بردیم.

این برنامه هرشب انجام می شد وحتّی در برخی مواقع محل کمین گروه ها را عوض می کردند تا باعث خستگی نشود یکی از شب ها وقتی برای کمین می رفتیم ناگهان در یکی از خیابانها به طرف ما تیراندازی شد متأسفانه یکی از برادران مجروح شد البته ما هم ساکت نبودیم وفراریشان دادیم شبی دیگر من وچند دوستان از جمله شهید نوری را برای حفاظت از منبع اب بانه که در بالای ارتفاع ونزدیک منبع آب شهر هم برعهده سپاه بود .بالای ارتفاع ونزدیک منبع آب،یک سنگر کوچک ویک اتاق وجود داشت چند تا از دوستان وارد سنگر شدند ومن با یکی از برادران پاسدار که اهل میبد یود،به داخل اتاق رفتیم.به محض اینکه وارد اتاق شدم نزدیک بود قالب تهی کنم دیدن هشت نفر کُرد وهمه با لباس کُردی من را میخکوب کرد.برای بار اوّل خیلی ترسیدم زیرا از کردها خیلی دلهره داشتم.حتّی در شب های اوّل حضورم در منطقه هزار جور فکر وخیال به سرم می زد یگذریم از اینکه بعد از اینکه بعد از اینکه گذشت چند شب با کردها احساس راحتی می کردم با هم به نگهبانی می رفتیم وعلاقه زیادی پیدا کردم وفهمیدم که کُردها انسانهای با نعرفت ومسلمانی هستند علت آشنا بودن به مناطق کوهستانی کردستان در آن شرایط سخت به یاری رزمندگان اسلام آمده بودند .مدّتی گذشت تا اینکه به عنوان بی سیم چی ثابت منبع آب معرفی شدم.

برچسب: نویسنده: بهار جعفری تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:42

صفحه بندی